شمارهٔ ۱۹۵۰
یک ره بکن ز غمزه خونین اشارتی
یک ره بکن ز غمزه خونین اشارتی
کافتد ز فتنه در همه آفاق غارتی
چندین به شهر دزدی دلها کجا شود؟
در دیده گر ز چشم تو نبود اشارتی
آن را که می کشی، به ازین نیست خونبهاش
از سر کنیش زنده، گر آیی زیارتی
گر بی رخت عمارت عمرم کند سپهر
بادا خراب، یارب ازینسان عمارتی
گویند دوست وعده به شمشیر می کند
آن بخت کو که یابم از ایشان بشارتی
من وصف آن جمال چگونه کنم که هیچ
فیروزمند نیست بر آنم عبارتی
عشق آتش است، خسرو، اگر سوزدت مرنج
دانی که آتشی نبود بی حرارتی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.