راز سخن

شمارهٔ ۱۵۷۱

یک ره ز در برون آ، قصد هزار جان کن

یک ره ز در برون آ، قصد هزار جان کن
قربان هزار چون من بر چشمْ ناتوان کن
رویت بلاست بنما، تا جان دهند خلقی
در عهد خود ازین‌سان نرخ بلا گران‌کن
از دیدن تو مردم تا بزیم و نمیرم
در شخص مردهٔ من خود را بیار و جان کن
از نوک غمزه تا کی خون‌ها کنی دمادم‌؟
شهری بکشتی اکنون شمشیر در میان کن
از کویش غم تو بگسست بند بندم
یک جرعه‌ای می‌ام ده پیوند استخوان کن
از لب چو دیگرانم چون شکری ببخشی
باری طفیل ایشان خاکی در این و آن کن
گر دل بری، توانی، ور جان بری ز من هم
تسلیم تست خسرو خواه این و خواه آن کن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.