راز سخن

شمارهٔ ۱۵۷۲

تا چند کوشی آخر در خون بی‌گناهان‌؟

تا چند کوشی آخر در خون بی‌گناهان‌؟
آهسته‌تر زمانی، ای میر‌ِ کج‌کلاهان
چندان که بینم آن رو، چشمم نمی‌شود پر
چون دیدن گدایان بر خوان پادشاهان
بی‌تو دو دیده چون نیست از هیچ گریه فارغ
من داد خود نیابم هرگز از این گواهان
من چشم باز کردم، خاک در تو دیدم
چون کوری‌ام نیاید از سرمهٔ سپاهان‌؟
غوغاست پیش رویت از عاشقان که باشد
بازار بردگان را گرمی به چاشت‌گاهان
عشاق رو سیه را لازم بود ملامت
چون لعنت ملایک بر نامه گناهان
خسرو به زلف و خالش اندوه خود چه گویی؟
دانی که غم نیاید اندر دل سیاهان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.