شمارهٔ ۹۹۲
دل ز روی تو دور نتوان کرد
دل ز روی تو دور نتوان کرد
با رخت یاد حور نتوان کرد
جور تو در رخ تو نتوان گفت
گله اندر حضور نتوان کرد
چشم بد دور از چنان رویی
که از او چشم دور نتوان کرد
همچنان ساده خوشتر است لبت
کان شکر را به زور نتوان کرد
به زبانی که یابم از چو تویی
خویش را در غرور نتوان کرد
گه بگریم، گهی غزل خوانم
دل بدین ها صبور نتوان کرد
بخت باید نه زیرکی که به جهد
ماتم خویش سور نتوان کرد
سوخت چون شمع جانم وزین شمع
کار خسرو به نور نتوان کرد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.