راز سخن

همره دیرین

بیگانه مپندارم؛ ای همرهِ دیرینم!

بیگانه مپندارم؛ ای همرهِ دیرینم!
فرهاد تواَم من؛ تو، همچون گلِ شیرینم
با دسته گلِ عشقی، بر پای تو بنشینم
تا گَرد ره از رویت، با حوصله بر چینم
پس با گلِ لبخندی، یک لحظه نگاهم کن
آسوده زِ آهم کن
از خانه به دور افکن، سنگ درِ ظلمت را
دوری مگزین از من، بشکن پرِ غربت را
آیینه ی جانم کن، آیین محبّت را
با این دلِ رنجورم، وا کن سرِ صحبت را
تزویر شبِ غم را، برچین و پگاهم کن
روشن دلِ راهم کن
یعقوبِ منی؛ من هم، چون یوسفِ کنعانم
در چاهِ غم اندازد، بی نام تو شیطانم
در رسم وفاداری، من بر سر پیمانم
بی روی تو یک دم هم، آسوده نمی مانم
برخیز و به دلجویی،آسوده زِ چاهم کن
در هاله ی ماهم کن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.