راز سخن

اشعار متفرقه

شهید وطن

شبی باد خزان گَردی به پا کردهوس، برچیدنِ گلها ی ما کرد
شبِ شهریورِ پنجاه و نه بودکه در میهن عَلَم شد آتش و دود
سپاهی گِرد هم آمد زِ یارانبشد سدّی رهِ ظلمت سواران
سپر شد سینه ی مردانِ مردینباشد در وطن تا روی زردی
شهید و زخمی و محبوس گشتندفدای میهن و ناموس گشتند
همانان زاده ی خورشید بودندکه اندر بستری از خون غُنودند
شهیدی دارم از اولادِ خورشیدکه عشق میهن از باغِ مَنَش چید
شهیدم نامِ میکائیل داردنشان از صولتِ هابیل دارد
سلاحش دستِ تاول بسته اش بودبه فکرش مادرِ دلخسته اش بود
چو با گُردانِ غم، آن شب در افتاددلش زخمی عمیق از خنجر افتاد
گذر کرد آن دَم از دروازه ی نورخیالش با من است و پیکرش دور
تنش در جبهه مفقودالاثر شددل مادر هم از او بی خبر شد
رفیقش زاده ی رستم « ولی » بودیکی « قاسم »؛ یکی هم « اسمعلی » بود
وطن یاری به از آنان ندیدهگُلی خوشبوتر از آنان نچیده
چه شبها مادری در انتظارشبه یاد نو گلِ بس با وقارش
گشود از چشم خود، سیلابِ اشکیفلک را پُر شود تا بلکه مَشکی
فلک! رحمی کن آخر؛ مادرم منزِ هجرانِ گلی، خاکسترم من
به جای پیکرش، عکسی ببوسیدکسی حالی از این مادر، نپرسید
هنوز امّیدِ دیدارش به دل بودگرفت از دست او، دستِ اجل، زود
به یادش مادرِ غمدیده ای مُردبه دل، صد حسرت از دیدارِ او بُرد
مرا باشد برادر، این شهیدمندانی من چه ها، بی او کشیدم
از او من فُرقتی سی ساله دارمزِ مظلومیّتش صد ناله دارم
مرا این ناله ها در دل، فرو خفتچه سان زاین ناله ها، با کس توان گفت
دلم سی سال در خوف و رجا بوددریغ از یک خبر از او؛ کجا بود؟!
سراغش عاقبت، از غم گرفتماز این رو مجلسِ ماتم گرفتم
شهیدان، رشته ی دنیا گسستنددرِ دروازه ی ذلّت، ببستند
سؤالی دارم از دولت مدارانچرا نامد کسی از غم گساران
که آبی بر سرِ آتش بریزدبه دلداری، دمی با غم ستیزد؟

به مناسبت سی امین سالگرد شهادت شهید مفقودالاثر (میکائیل نجفلویی ) در اوایل جنگ هشت ساله ی ایران و عراق ( ۱۳۵۹ )– به زبان حال مادرش ربابه و برادرش جبرائیل و به یاد همرزمانش « قاسم موسوی « ، » اسمعلی هاشمی » و « ولی اله نجفلویی »

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.