راز سخن

68

ای سیاهـی!

ای سیاهـی!
ای سیاهی از تو بیزارم ؛ دگر پیشم نیا در تو صد رنگی بود پنهان و یک رنگی، نما لکّـه‌مالی در جهان، بر صفحۀ آییـنه‌ها هیبت پوشالی‌ات پر گشته از تزویـرها. چند‌رنگی را به هم پیچیده‌ای همچون کلاف تا که زان، پیراهنی بافی مدام از بهر ما. سایه‌ای هستی پلید از هیکل ابلیسِ غم می‌دمی در گوش ما دایم ، به شیپـورِ هوا. دیـوِ اوهامت مرا درحلقۀ دام تو بُـرد تا بسازد تا ابد ، از روشنایی‌ها جدا. هر سرِ آزاده را با تیغ غـم، گردن زدی برکف چرکین خود ، از خون او بستی حنا. مادرِ آزادگی با دست غیب ، آبستن است منقطع هرگز نگـردد نسلش از تیـغ جفا. هاتفی از آسمانِ فطرتم درگوش، گفت عشقِ آزادی برَد ، آزاده را اندر بـلا. جلوه‌گر کی می‌شود آزادگی اندر کلام تا نسازی گوهرش را صیقلی، اندر وفا. من دگر عهدی به خود ، با قیمت جان بسته‌ام تا نسازم دستم از دامان آزادی رها. روزی از دل‌ها برآید عاقبت، فریاد من می‌کُشی فریادگـر را ؛ کی کُشی فریـاد را . عقل ما پروانه‌ای بر دور شمع شادی است کی دهد عاقل بدین ظلمت سرای غم ، بها. مادری از عشق دارم ؛ دایه‌ای هم از نشاط من کجا و این شب و ویران‌های غم ، کجا. من به یُمن پیک خورشیدم کنون آگاه از آن پس نگیرم بعد از این، دستی جز از دست خدا. ابــرِ « اِلیـار» آورد ، بارانی از اندیشه را تا فروشویَـد زِ دل ، آن گَـردهای ناروا. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.