66
مرغ شباویـز
مرغ شباویـز
من مرغ شباویـزم ؛ با شب نمیآمیزم
با بیرق حق گویی، صد سلسله انگیزم.
در بند شد این میهن، با فتنۀ استبداد
با هیمنۀ شومش، پیوسته گلاویزم.
من زاده و آزاده ، از عشق و به ایمانم
نی مست مِیِ جاه و نی معتبر از میزم.
در خرمن اندیشه، من دست به غربالم
بر خاک دل افشانم، زان تخم که میبیزم.
زنگولۀ بیداری، در دست من است اینک
بیدارگـر خلقم ؛ زاین کار نپرهیزم.
در جنگ دل و باطل، جانم سپر حقّ است
زآوردگــهِ دشمن، هیهات که بگریزم !
ای دیوِ سیاهیها ، من زادۀ خورشیدم
خاکستر ذلّـت را، در چشم تو میریزم.
چون شستم از این جان دست ؛ اندر رهِ آزادی
ابلاغ شد اندر دل ؛ وقت است که برخیزم.
بنیاد تو را ای شـب، از ریشه بر اندازم
با سیل روان از خون، یا با قلـم تیزم.
فکر و قلـمِ « اِلیـار»، با دیـو نمیسازد
با دشمن آزادی، گوید سـرِ بستیزم.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.