62
ای مدّعـی!
ای مدّعـی!
ای که مُهر ادّعـا را بر جبین آوردهای
ریگ شُبهت را تو اندر دیگ دین آوردهای.
کردهای کوی وجاهت، وادی اسلام را
اسب نفست را در آنجا ، زیر زین آوردهای.
جلوهگر شد نامت اندر حلقۀ القاب خوش
اندر این مستی، دلت را بر زمین آوردهای.
بارها دل بردهای در وادی پندار خویش
حرفهایی خوش، ولی فعلی جز این آوردهای.
تا که دلها را کنی آماج غم در اشتباه
با خودت ابلیس را هم ، در کمین آوردهای.
با دلی تاریک و با پیراهنی از آفتاب
دینِ خود ، بر حلقۀ نفست نگین آوردهای.
شبپرست آمد دلت در روشنای آفتاب
غیر از این است اَر ، چرا جانی حزین آوردهای؟
چونکه آتش مینهی در خرمنِ صدق و صفا
دامنی آلوده با جرمی وزین آوردهای.
دست حق روزی گشاید قلعۀ تزویـر را
گرچه صدها سنگ بر بارو ، زِ کین آوردهای.
سر مَنِـه « اِلیـار»! جز بر تیغۀ فرمان حق
در « اَلَست » اَر دستِ امضا بر یقین آوردهای.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.