راز سخن

37

هرگـز

هرگـز
ستون خیمۀ شیطان نمی‌شوم هرگز خدنگ سینۀ انسان نمی‌شوم هرگز. در آسیاب ستم ، خُـرد اگر شود جانم غلام درگه سلطان نمی‌شوم هرگز. زِ بام همّت اگر صد نفَس فرو افتم سپند آتش حرمان نمی‌شوم هرگز. اگرچه سکۀ جانم به هر نظر زر نیست پشیـز رایج دوران نمی‌شوم هرگز. چو زخم غمزۀ دلبر دوای دردم شد زِ غیر ، طالب درمان نمی‌شوم هرگز. رهینِ عهدِ « اَلَست َ»ش نموده‌ام سر را بدان ،که ناقض پیمان نمی‌شوم هرگز. به تاج عزّتـم اَر مفتخر ، خدا سازد ذلیل عرصۀ کیهان نمی‌شوم هرگز. خیال من دگر از عشق او عقابی شد شکار کرکسِ عنوان نمی‌شوم هرگز. مرید شاه جهانم ؛ همیشه یارم اوست غریق برکـۀ خِذلان نمی‌شوم هرگز. از اینکه خاطر من هم زِ لطف او جمع است چنان غبار ، پریشان نمی‌شوم هرگز. درون گنجۀ جانم چو گوهر عشق است حریص ملک سلیمان نمی‌شوم هرگز. عزیز مِصر جهان اَر خَرَد چنان یوسف بُرون زِ چاه زنخدان نمی‌شوم هرگز. به یُمن دولت قرآن، چو مرغ طوفانم اسیر پنجۀ طوفان نمی‌شوم هرگز. به زیر یوغ دروغی نمی‌روم دیگر تهی زِ لـذّت ایمان نمی‌شوم هرگز. جهانِ کفر اگر افتد به جانت ای« اِلیـار»! بگو که تارکِ قرآن نمی‌شوم هرگز. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.