راز سخن

35

شاه شکـرخنـد

شاه شکـرخنـد
هنگام تماشای تو ای دلبـرِ دلبند گل چیده‌ام از شاخۀ گل‌بوتۀ لبخند. از شهد لب و شور دل‌انگیزکلامت خاییده بسی طوطی جانم، شکـر و قند. من غرق تماشای تـو‌ام هر شب و هر روز ای شاه شکـرخند و دل‌افروز و خداوند. سرچشمۀ زیبایی و بارانی از آن روی هرکس به طریقی شده اندر پـیِ پیوند. با دیدن خورشید جمال و خد و خالت در پرده رود ، دختر خوش‌روی سمرقند. بی روی تو من خار و خسی بیش نبودم این کوزۀ جان را زِ شرف، عشق تو آکند. هئچ یئل منی عشقین‌دن آلیب، قالدیرا بیلمز با عشق تو جانم شده چون کوه دماوند. سرمست شد از شوکت پیدای تو این دل آسوده شد آخر زِ غمِ چون و چه و چند. از بام جهان، گر سرِ صحبت بگشایی جز سلسلۀ شب‌زدگان، سوی تو آیند. تیری زِ نگاهت بنشان در دل « اِلیـار» تا با دل خونین شود آسوده و خرسند. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.