راز سخن

29

آزاده

آزاده
در غل و زنجیر شب هم، من یَلی آزاده‌ام بهر مردن در ره آزادگی، آماده‌ام. خورده‌ام من در ازل از چشم دلبر باده‌ای همچنان مست و خراب افتاده از آن باده‌ام. رهرو عشقم من از هنگامۀ عهد « اَلَست» چون به خود قول وفا بر عهد جانان داده‌ام. سر نمی‌سایم مگر برتربت درگاه یار گر صداقت باشد اندر این میان سجّاده‌ام. خرقه‌پوش دولت عشقم؛ بَـری از جنگِ رنگ پاسبان قلعۀ مهر و سلامی ساده‌ام. بر سر پای ارادت مانده‌ام در راه حق گرچه با تیغ ستم من نیمه‌جان افتاده‌ام. پیش ارباب ستم، هیهات اگر سر خم کنم مرد طوفانم چو سروی سرفراز اِستاده‌ام. خو نمی‌گیرد دلم با مردمان شب‌پرست چون‌که من از دامن خورشید عزّت زاده‌ام. چاپلوسان، طعمه از تـار تملّـق می‌برند من ولی شیـرم؛ تملّـق کی شود قلاده‌ام. خویش را « اِلیـار»! از اهل تملّـق دورکن من بسی خونین‌جگـر از این نـرانِ ماده‌ام. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.