27
زمانـۀ مـا
زمانـۀ مـا
چرا زمانۀ ما ای خدا ، چنین شده است
هوای نفرت و عشرت درآن عجین شده است.
کسی بر اهل دیانت نمیکند نظری
غلام درگـه شیطان، امینِ دین شده است.
به روی نعش عدالت زمانه میتازد
چرا که دست سیاهی سوار زین شده است.
سپرده شد به شقاوت، مرام آزادی
از این ستم، دل عالم بسی حزین شده است.
از این که موج ستم سر بر آسمان زده است
دلِ رمیدۀ انسان، اسیر کین شده است.
سَریـر ملک جهالت، مرصّع است و بلند
پر از گناه و رذالت از آن، زمین شده است.
شَرَنگ ذلّـت و پستی زِ جام چشمِ طمع
به کام اهل تملّـق چو انگبین شده است.
زِ بهر صید حُطامی، برای اهل ریا
طواف و مسجد و منبر، گـهِ کمین شده است.
درون دایرۀ دین و ملک، در عجبـم
از این که شیخ مزوّر ، چرا امین شده است؟
ببین که ساز زمان و ترانۀ ابلیس
چگونه در دل ظلمت، به هم قرین شده است.
تمام بـهبـه و چـهچـه، به بوی سِرگین است
چه ناروا ستمی بر عبیر چین شده است.
کنون که بلبل عاشق، اسیر ، در قفس است
کلاغ، بلبل شیدای یاسمین شده است.
به سنگ غفلت خلق و ملاط جهل و غرور
حصار قلعۀ پستی، بسی حصین شده است.
میسّـر است رهایی، به عشق از این تبهی
برای اهل نظر این خبر ، یقین شده است.
شرر به دامن شب زد ، شعورت ای« اِلیـار»!
صد آفرین به خیالت که نکتـهبین شده است.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.