راز سخن

22

بر بـام جـان

بر بـام جـان
پای دل را دلبری بر بام جانم برده است بال عشقی داده و دست قضا بسپرده است. هرکه را تیر نگاه یار اگر در دل نشست بی‌گمان دستی زِ جانانش به قربان برده است. تا شوم آتش‌نشین کورۀ معنا پـزی دیگ جانم بارها با عشق، چکّش خورده است. راهیِ دریای نورم در وَرای آسمان جان ابلیس از همین رو هر زمان پژمرده است. سدّ راهم دیو نفس است و بلای بی‌شمار دل، ولی از بهر جانان پای را افشرده است. در بیابان فراقش یارگویان می‌روم خار هجران، گرچه دل را هر زمان آزرده است. کی شود پا در رکاب اسبی اندر شوق وصل هرکه را جان از غم دنیای دون افسرده است. هرکه را روحی نباشد از دَمِ مولای عشق در تماشای جهان، او چون نگاهی مُرده است. باده‌نوش دولت عشق است « اِلیـار» ای عزیز ! عاشقی باری است او را کز ازل، برگُـرده است. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.