راز سخن

17

سلطان مهـر

سلطان مهـر
تو محمودی مرا، من چون ایازم بناز ای نازنین! مشتاق نازم. کریمی، حاکمی، سلطان مهری کی از درگاه مهرت بی‌نیازم. دلم را جلوه‌هایت برده از کف بگو با عشق رویت من چه سازم. شوم هرآن اگر آماج تیرت حرامم باد اگر جان را نبازم. جهان گیرد، نوای بربطِ جان بود پلکت اگر مضراب سازم. کنون راهی ده ای مولا که جان را بَـرم درکورۀ عشقت گدازم. بُـراق عشقم اَر جولان نماید به شمشیر صفا بر غم بتازم. چنان جامی ده از دریای عشقت زِ خود، بی‌خود شوم تا در نمازم. من از افکندن این سر به پایت چنین آزاده‌روی و سرفرازم. بسی شایسته این باشد که هر دم زِ جان، دستی به دامانت بیازم. من اندر بندت ای جان آفرینم رها از بند جهل و حرص و آزم. گنه‌کارم در اینجا من دریغا ! خبر داری تو از پیدا و رازم. برای شستن جان از گناهان بکِش یارب! شبی، سوی حجازم. بیا و درگذر از جـرم « اِلیـار» تو ای رحمت‌گـرِ مردم‌نـوازم. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.