راز سخن

14

فزون طلـب

فزون طلـب
ای که در دنیا فقط دیگ شکم پـر می‌کنی می‌دمی در غبغب و بر ما تکبّـر می‌کنی. می‌فروشی فخر و با نازی کلَـه، کـج می‌نهی خویش را از دیگران برتر تصـوّر می‌کنی. دست‌رنج مردمان را با هزاران مکر و بند می کشی بالا و آهنگ تکثّـر می‌کنی. تا بیندازی به رونق، چرخۀ بازار خویش نانِ خوانِ مردمان را سنگ و آجـر می‌کنی. در دل شب‌های غفلت، بی‌خیال از رنج خلق خواب خوش می‌بینی و آسوده خُرخُـر می‌کنی. سر کُن اندر آغل خویش ای شکم پرور! چرا جیب مردم را چنین بر خویش آخـور می‌کنی. می شوی مستغرق اندر بِرکه‌ای از زور و زر کی تو در آیینۀ فردا تدبّـر می‌کنی. در پی آمال پَستی ؛ غافلی از آخرت کی شنا در گوشۀ بحر تفکّـر می‌کنی. دانه‌ای گندم اگر موری بـرد از خرمنت در تَبش می‌نالی و پیوسته غرغـر می‌کنی. گر کسی از بهر بیداری تلنگر زد تو را بی‌تأمّـل، طعنه بر پند و تلنگـر می‌کنی. از خدا می‌ترس و دوری برگزین از کبر و ظلم ورنـه دل را خوار و در بند تحجّـر می‌کنی. نشنوی گر پند از این « اِلیـارِ» دلسوز ای دغـل! خویش را آماج هر سنگ تنفّـر می‌کنی. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.