9
در محضرگـل
در محضرگـل
خندۀ شیرینت ای گل! باغ را آباد کرد
بلبلان خسته را در کنج محنت شاد کرد.
بیرخَت پروانه هم، در بند غم افسرده بود
مژدهای از کوی تو، او را زِ بند آزاد کرد.
در زمستان با دل بلبل، ببین عشقت چه کرد
آنچه شیرین، پای کوهی با دل فرهاد کرد.
بلبل دلخسته حتّی در دل کولاک هم
دل نکَند از مهر رویت، عشق را فریاد کرد.
انقلابی کز قدومت در جهان آمد پدید
صحن بستان را پر از شور و نشاط و داد کرد.
دیده را خورشید، بر بام تماشایت نشاند
آتش مهرت در او این دیده را ایجاد کرد.
رنگ و بویت ساقی امّید شد در جان ما
چشم دل را شست و غم را بیامان بر باد کرد.
در دلِ اوراقـت ای گل! دیدۀ « اِلیـار» هم
پرتوی از نور حق دید و خدا را یاد کرد.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.