1
مشعـل قلـم
مشعـل قلـم
اندر این دیـر یَـلِ بیغُـل و زنجیـر کجاست
قفل غـم بر درِ میخانه بـود ؛ پیـر کجاست
طعمـۀ جـان مرا روبهـک سِفلـه ربـود
گـو در این خانـۀ ویرانـۀ ما شیـر کجاست
چنگ غارت زده بر نان شب و خوان نشاط
شادی خانـۀ ما و شکم سیـر کجاست
اشکبوسِ ستم اکنون به رجز مشغول است
صولتِ رستم و آن دست کمانگیـر کجاست
دامـن آراسته این بـوم پلیدی هر جا
شاه بیتالحـرمِ آیـۀ تطهیـر کجاست
نشـود کامروا هیـچ دلـی بر درِ جـور
کعبۀ عشق من و قیچی تقصیـر کجاست
جان من خسته شد از دیو ستـمبارۀ شـب
ماه آفاق دل و آن شـهِ شبگیـر کجاست
یـوغ ذلّـت نپذیـرد دلـم از هیچ کسی
عازم جنگ شبـم ؛ قبضۀ شمشیـر کجاست
برنمیتابـد از این پس ستمی را « اِلیـار»
مشعلـی از قلـم و نغمـۀ تکبیـر کجاست
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.