راز سخن

شمارهٔ ۵۲۱

بسکه دارم به دل محبت درد

بسکه دارم به دل محبت درد
درد جویم ز یار و طاقت درد
شاد از آنم که آشنا شده است
با لب زخم من شکایت درد
می ربایند مو به مو از هم
عضو عضو مرا ز لذت درد
ما کجا تلخی دوا ز کجا
می گریزیم در حمایت درد
ناله می روید از نی تیرش
در دل ما به ذوق عشرت درد
استخوانم به خویش می بالد
هر نفس زیر بار منت درد
بند بندم طلسم شور نی است
تا نمکسود شد ز لذت درد
زده عشقت صلای مهمانی
داغ ما را به خوان قسمت درد
می کنم جان فدای گرمی عشق
دل اسیر وفای راحت درد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.