راز سخن

شمارهٔ ۵۲۲

کی قیامت در نظر با این تماشا بگذرد

کی قیامت در نظر با این تماشا بگذرد
از طراوت چشم تر جوشد به هر جا بگذرد
گر نباشد مانع نظاره شرم روی دوست
یک سر مژگان نگاهم از تماشا بگذرد
با غبار خاطرم گر آشنا گردد نسیم
موج نتواند سبک از روی دریا بگذرد
ابرکشت شعله دهقان پر پروانه است
می گدازد برق اگر بر حاصل ما بگذرد
عالم الفت تماشاخانه آمیزش است
می‌توان دیدن غباری گر ز دل‌ها بگذرد
سبزه‌ای کز خاک مشتاق وفا روید اسیر
روز اول یک سر و گردن ز مینا بگذرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.