شمارهٔ ۲۵۷
هرکسی کز لذت درد تو باشد با خبر
هرکسی کز لذت درد تو باشد با خبر
درد عشقت رابجان خواهد همیشه بیشتر
در وفای عشق تو هرکس که جان و دل نباخت
کی توانش گفت عاشق، صورت بی جان شمر
وه چه عیش است این که دلرا هست در ملک غمت
کز غم عشق تو دارد هر زمان ذوقی دگر
زاهد خود بین ندارد ای دل از دلبر خبر
رو خبر از عاشقی جو کز خودی شد بیخبر
دیده بینا نداری ورنه رویش ظاهرست
چشم معنی برگشا خوش در جمالش می نگر
در وفای عشق در هر دم دل و جان و جهان
پیش معشوقست عاشق را کمینه ماحضر
در ازل چون از می عشقت اسیری مست شد
تا ابد هرگز نیابد او ز هشیاری اثر
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.