راز سخن

شمع گداخته

ای دل حریف این همه ماتم نمی شوی

ای دل حریف این همه ماتم نمی شوی
بیچاره تر منم که تو آدم نمی شوی
بار فراق دوست اگر بر سرت نهند
چون چوب خشک می شکنی خم نمی شوی
چون شمع سر گداخته ای در تعجبم
با ازدیاد شعله چرا کم نمی شوی
هر شب دعا کنم که شوی سر به راه تر
آخر چرا اسیر دعایم نمی شوی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.