راز سخن

در انزوای غزل

سرم بریده به دستم بزن بزن که برقصم

سرم بریده به دستم بزن بزن که برقصم
حدیث عشق خدایان بگو به من که برقصم
شبیه رقص سپندی که در قدوم تو سوزد
بزن تو آتش حسرت به جان و تن که برقصم
مرا اسارت چوبین بد است اگر که بمیرم
رها بکن بدنم را تو بی کفن که برقصم
در انزوای غزلها به یاد آنچه ندارم
به یاد تو بگریزم ز پیرهن که برقصم
بیا شب است و حریفان به انتظار تو اینجا
که ساعتی بنشینی در انجمن که برقصم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.