راز سخن

جان تفتیده

در کوچۀ هیاهو گم شد دل اسیرم

در کوچۀ هیاهو گم شد دل اسیرم
گستاخ کوچه ها را آیا شود بگیرم ؟
دل می گریزد از من در روزگار پیری
تنهاتر از همیشه بی ادعا بمیرم
در کورۀ محبت تفتیده گشت جانم
بازیچۀ دل خود ،طفل است و من خمیرم
پندم نده برادر در کار عاشقانه
آن بت اگر بیاید والله ناگزیرم
باران اشک چشمم سیلاب آبرو شد
طوفان غم بخیزد از دامن کویرم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.