راز سخن

شمارهٔ ۱۶۱

ای پشیمان شده ز دلداری

ای پشیمان شده ز دلداری
عهد نو کرده با جگرخواری
هست معزول عافیت تا تو
در عمل کار حسن پر گاری
دل من برده ئی بآسانی
غم تو میخورم بدشواری
عشوه میده که گوش میدارم
ناز میکن که جای آنداری
سر زلفین خود بگیر و بکش
نه اثیری که این نمی آری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.