شمارهٔ ۱۶۰
دل ببری، تن بزنی، اینت بلائی که توئی
دل ببری، تن بزنی، اینت بلائی که توئی
شوخ رگی، سخت دلی سست وفائی که توئی
چرخ بدان بوالعجبی دهر بدین حیله گری
بوی نبردند چنین، رنگ نمائی که توئی
برد بغارت غم تو، جان و تن و دین و دلم
چشم بدان دور، زهی جمله ربائی که توئی
خود دهدت دل کله ئی، نقش چو من یکدله ئی
اینت دوروئی، دوزبانی، دو هوائی که توئی
یک ره این صحبت ما، با تو بپایان نرسد
راستی از دیک فلک، چرب ربائی که توئی
بوسه بها جان طلبی این ببری آن ندهی
شرم ز روی تو، زهی نیک ادائی که توئی
بخت بخواهم که کند، راه بگوئی که منم
داد نیارد که نهد، کام بجائی که توئی
دستخوش حکم توام، سست حریفی که منم
بررصد همچومنی، سخت دغائی که توئی
آتش بیدادی تو، گرد بر آورد ز من
داد، کی آید زچنان، آب و هوائی که توئی
جمله مرغان جهان، صید اثیرند ولی
یارب زنهار، ز تو سخت بلائی که توئی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.