راز سخن

شمارهٔ ۱۰۹

درد هجران تو را داغ جگر ساخته ام

درد هجران تو را داغ جگر ساخته ام
گرد میدان تو را کحل بصر ساخته ام
نبود نام توای یار نه نزدیک و نه دور
تو زمن هیچ و من از تو همه بر ساخته ام
پرده کژ مده، ای هستی من بُرده ی تو
گرچه با زخمه سر کژّ تو در ساخته ام
خطی آمد ز تو در خون من و من چو قلم
پیش از آن خط قدم از تارک سر ساخته ام
طوق زر کردی رفتم مگر از راه جمال
دست در گردمیان تو کمر ساخته ام
سرو بالائی و سوسن برو و گل عارض و من
ز تو بستان تماشای نظر ساخته ام
ای بسا شب که تو در خلوت و من تا بسحر
از قد خفته خود حلقه در ساخته ام
حلقه حلقه ست در داج فلک آه اثیر
زان گل حلقه آئینه در ساخته ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.