شمارهٔ ۱۰۸
پیمان شکنا بر سر پیمانت نمی بینم
پیمان شکنا بر سر پیمانت نمی بینم
طغرای وفا بر سر فرمانت نمی بینم
از تو کله ها دارم در خون دل آغشته
تا عرضه کنم بر تو خندانت نمی بینم
از غایت حسن تو در غیرت چشم خود
پیدات نمی یابم پنهانت نمی بینم
گرچه ز تو میگویم در گفت نمی آئی
ورچه بتوام زنده چون جانت نمی بینم
تا خود چه سواری تو کزغایت چالاکی
جز بر دل و بر دیده جولانت نمی بینم
در خوبی و چالاکی چون شعر اثیری تو
الا دل تنک او میدانت نمی بینم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.