راز سخن

شمارهٔ ۲۸

چه سود ای باغبان از رخصت سیر گلستانم

چه سود ای باغبان از رخصت سیر گلستانم
که گل ناچیده همچون گل زدستم رفت دامانم
نه از بیم رقیبان امروز وصلش دیده می بندم
که نتواند زبار سخت دل برخواست مژگانم
گرفتم آن که از چنگ غمش گیرم گریبان را
ز چنگ خویش آخر چون برون آید گریبانم
ز لاف عشق خوبان دگر در روز رخسارت
پشیمانی اگر سودی کند من خود پشیمانم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.