راز سخن

شمارهٔ ۲۹

نشنیده‌ام مشکی چو آن زلف و نه جایی دیده‌ام

نشنیده‌ام مشکی چو آن زلف و نه جایی دیده‌ام
در چین شنیدم مشک را در مشک چین نشنیده‌ام
شب در ثریا ماه را دیدم به یاد آمد مرا
روزی که اندر اشک خود عکس رخش را دیده‌ام
روز وداع آن پری کردم، وداع جان و دل
دل رفت با او جان نرفت از جان به جان رنجیده‌ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.