شمارهٔ ۳۰۷
چو رخسار سمن سیما بشوئی
چو رخسار سمن سیما بشوئی
نشان هستی از دلها بشوئی
فروزان گردد آتش اندر آبی
گر آن روی جهان ارا بشوئی
مشام جان معطر گردد از وی
بمی چون لؤلؤ لالا بشوئی
شراری کم نبینم ز آتش دل
گر این آتش بصد دریا بشوئی
بآب مغفرت جرمی که ما راست
گرت باشد بما پروا بشوئی
چو ما را بیسر و سامان تو کردی
روا داری که دست از ما بشوئی
بران ابن یمین از دیده سیلی
بود کین نامه سودا بشوئی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.