راز سخن

شمارهٔ ۳۸

تا بر گل سیراب تو از غالیه خالیست

تا بر گل سیراب تو از غالیه خالیست
حقا که مرا تیره تر از خال تو حالیست
طغرای خم ابروی مشکینت ندارد
مه گر چه از آن روی چو خورشید مثالیست
در باغ لطافت قد چون سرو روانت
چشم بد ازو دور برومند نهالیست
محراب دلست آن خم ابروت که گوئی
از غالیه بر پیکر خورشید هلالیست
بر دیده ره خواب فرو بست خیالت
نی نی غلطم بیتو مرا خواب خیالیست
گر تن شودم خاک ز هجرانت چه باکست
چون جان مرا هر نفسی با تو وصالیست
سودای وصال تو ز سر ابن یمین را
بیرون نرود گر چه که سودای محالیست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.