راز سخن

شمارهٔ ۱۰۵۵

فصل گل گفته واعظ نکنی می نوشی

فصل گل گفته واعظ نکنی می نوشی
وقت آنست که سجاده بمی بفروشی
چشم مست تو زنو عربده آغاز کند ‏
زلف و ابروی تو گفتند زبس سر گوشی
چون بخود آیم و هشیار شوم کاندر بزم
ساغر چشم توام داد می بیهوشی
خیز چون ساغر می لب بلب یار بنه
چند با این دل پرخون تو چو خم در جوشی
چنگ زد در خم آن زلف زقلب آشفته
جای آنست که چون چنگ بجان بخروشی
مه من گر شودت مشتری ای یوسف مصر
خویشتن را چو غلامان حبش بفروشی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.