راز سخن

شمارهٔ ۱۰۵۶

به تو می‌سزد سراپا همه ناز و کبریایی

به تو می‌سزد سراپا همه ناز و کبریایی
که مسلّمی به خوبی و تو راست پارسایی
نشنیده‌ای ز مطرب به جز از حدیث هجران
که ز بند بندش آید همه نغمهٔ جدایی
تو ز پرده گر درآیی چه کنی به جان مردم
که ز عشوهٔ نهانی دل خلق می‌ربایی
چه کنی ملامت دل که تو بت پرستد از جان
که چه آینه بیارند تو خویشتن ستایی
سوی کشور دگر رو پی دین و دل نگارا
که ز پارس برفکندی تو رسوم پارسایی
تو چو برق برگذشتی و بسوخت خرمن ما
که به شعله خار و خس را نه سزاست آشنایی
نبود دلی که نبود به شکنج طرّهٔ او
که به چین زلفش آشفته تو هم دلی فزایی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.