راز سخن

شمارهٔ ۲۳۰

روی چو آفتاب و مه داری

روی چو آفتاب و مه داری
زلف و خال چو شب سیه داری
می بری صد هزار دل هر دم
چه شود گر یکی نگهداری
چون تو سلطان کشور حسنی
همه آفاق را سپه داری
در زنخدان خویش ای دلبر
یوسف روح را بچه داری
وحده لا شریک له گفتی
جمله ذرات را کوه داری
پیش عشقت که کبریای دل است
کوهی خسته را چو که داری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.