شمارهٔ ۲۰۵
بگذر از فکر و ذکر و اندیشه
بگذر از فکر و ذکر و اندیشه
همه شیران مست در بیشه
عشق او آتشی است خرمن سوز
هر دو عالم بر او است یکخوشه
چشم عالم ز لمحه ی بصرت
چشم او تا که زد بهم گوشه
گر تفکر کنی تو در آیات
نیست در ذات پاک اندیشه
ماه شد پرده دار خورشیدش
روی او را به زلف می پوشه
بحر وحدت محیط حق باشد
هست کونین اندر او خوشه
عمر ما بس دراز خواهد بود
جان چو دارد ز زلف او ریشه
جان کوهی بیاد آن لب و لعل
همه برکان دل زند تیشه
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.