شمارهٔ ۱۹۷
دلا از خویش شو پنهان و میرو
دلا از خویش شو پنهان و میرو
درون دیده چون انسان و میرو
برآور سر ز خاک جمله ذرات
چو خورشید فلک تابان و میرو
چو آن یار سبک روح مجرد
در آورد چشم این خلقان و میرو
چوعشق ذات پاک حی بیچون
چو ما عاشق شو و حیران و میرو
نداند غیر او او را دیگر کس
خدا را با خدا میدان و میرو
در آور باغ همچون ابروانش
روان شو در گل و ریحان و میرو
سحرگاهان حدیث درد خود را
چوبلبل پیش او میخوان و میرو
برا کوهی چو خورشید از پس کوه
حدیث من رانی خوان و میرو
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.