راز سخن

شمارهٔ ۱۴۹

مگریز از بلا بجوی خلاص

مگریز از بلا بجوی خلاص
حق چه فرمود لات حین مناص
هرکه راگشت عشق مردم خوار
بکشد خویش را به پای قصاص
به پرند عاقبت به گلشن وصل
جمله مرغان روح او اقصاص
رحمت کردکار چون عام است
عام را رحمتی است خاص الخاص
قرص خورشید در سماع آمد
زهره قوال و ماه شد رقاص
مصحف روی او به مکتب عشق
خواند کوهی به صد هزار اخلاص

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.