راز سخن

شمارهٔ ۳۳

دوش در میکده گلبانگ علالا می‌رفت

دوش در میکده گلبانگ علالا می‌رفت
سخن از لعل لب ساقی جان‌ها می‌رفت
به هوای لب جان‌بخش برد مهر نقاب
کز تن هر دو جهان روح روان‌ها می‌رفت
باده می‌خورد ز لعل لب خود شام و سحر
مست از خلوت جان جانب صحرا می‌رفت
دیدم آن سرو روان را که به صد چالاکی
همچو خورشید فلک روشن و یکتا می‌رفت
هیچکس رفتن جان را چو ندیده است عیان
از همه خلق جهان نعره و غوغا می‌رفت
آن چه شب بود که چون ماه شب چارده باز
در دل شب بر ما آمد و بی‌ما می‌رفت
اشک کوهی ز پی رفتن آن سرو روان
همچو سیلاب ز کهسار به دریا می‌رفت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.