راز سخن

شمارهٔ ۳۴۴ - وله ایضا

ای مقادیر فضل و افضالت

ای مقادیر فضل و افضالت
بیش از اندازۀ بیان رهی
اندرین روزها که گشت هوا
نا خوش و سرد هم بسان رهی
بس که هر دم ز لشکر بهمن
لرزه افتد بر استخوان رهی
بیم آنست حاش من یسمع
کآورند از عدم نشان رهی
چاکران را بنزد مخدومان
عذرها هست خاصه آن رهی
گر تن از خدمت تو محرومست
لازم حضرتست جان رهی
گرچه شد بسته این زبان چو آب
از دم سرد در دهان رهی
نفس ز مهریر می خواهد
عذر تقصیر از زبان رهی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.