راز سخن

شمارهٔ ۱۱۵

روی بنمای که دیوانه شدم

روی بنمای که دیوانه شدم
رحمتی، کز غمت افسانه شدم
شمع رخسار تو نادیده تمام
من دل سوخته پروانه شدم
آشناییّ غمت بود سبب
کز همه شادی بیگانه شدم
باغم دل شکنت در پنجه
من بی دل که چه مردانه شدم
دام زلف تو ندیدم بر راه
ناگهان شیفتة دانه شدم
آرزوی لب میگویم خاست
نزگزافی سوی میخانه شدم
هوس زلف چو ز نجیرم کرد
نه ز بی عقلی دیوانه شدم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.