شمارهٔ ۱۰۵۰
گر به من یار شوی ور نشوی
گر به من یار شوی ور نشوی
تو همان باری و دیگر نشوی
من به دیده نظری هم نکنم
گر تو در دیده مصور نشوی
ای دل این درد که داری گر ازوست
شربتی نوش که خوشتر نشوی
مشو ای دیده شب هجران خشک
که چو بینی رخ او تر نشوی
مخور ای زاهد کمخواره غمم
غم خود خور تو که لاغر نشوی
ای حسود از غم او گره نالم
تو چرا کور شوی گر نشوی
بر درش حلقه زدم گفت کمال
خاک این در نشوی در نشوی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.