راز سخن

شمارهٔ ۱۰۱۱

چه لطف است این که با من می‌نمایی

چه لطف است این که با من می‌نمایی
لب نازک پرسش می‌گشایی
البته جانست و جانم می‌فزاید
سبزی که بر لب می‌فزایی
خطت بر رخ نکوتر خوانده از مشک
مگر خوانند خط در روشنایی
نه عاشق را بلا آمد ز هرسو
چرا زین سر نبایی چون بلایی
چو قامت راست کردی وقت رفتن
قیامت دیدم از روز جدایی
ملولم ز آشنایی رقیبان
چه بودی گر نبودی آشنایی
نمی‌خواهد کمال از بار جز بار
نیامرزید درویشان گدایی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.