راز سخن

شمارهٔ ۹۳۴

بیروی او ز دیدهٔ بینا چه فایده

بیروی او ز دیدهٔ بینا چه فایده
رفتن به باغ بهر تماشا چه فایده
چون تشنه را ز حسرت او جان بلب رسید
کردن لب فرات تمنا چه فایده
وزرحمتی که می رسد از رخ به خاک پاش
آن شوخ را ز درد سرما چه فایده
زحمت مبین و رنج مبر ای طبیب من
این درد عاشقیست مداوا چه فایده
گفتم رسم به وعده بوسی که کرده
نخست گفت تقاضا چه فایده
زاهد بهمنشینی رندان کسی نشد
کره نهم را ز صحبت دانا چه فایده
شوخان شنگ را مرو از پی اگر روی
دل می برند و عقل بیغما چه فایده
صد جور اگر بری و جفاها کشی کمال
چون بار بیوفاست ازینها چه فایده

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.