راز سخن

شمارهٔ ۹۰۵

غلامِ پیرِ خراباتم و طبیعتِ او

غلامِ پیرِ خراباتم و طبیعتِ او
که نیست جز می و شاهد حریفِ صحبتِ او
در آن زمان که تن ما غبار خواهد بود
نشسته باشم بر آستانِ خدمتِ او
چو نیست در کفِ زاهد بِضاعَتِ اِخلاص
چه فِسق و مَعصیَّتِ ما، چه زُهد و طاعَتِ او
مپوش رخ ز من ای پارسا به عیبِ گناه
گناهِ بنده چه بینی؟ نگر به رحمتِ او
هزار بار خِرَد کرد حل نکتهٔ عشق
هنوز هیچ ندانست از حقیقتِ او
به هیچ قبله نیاید فرو سرِ اوباش
زِهی مَراتِبِ رِند و عُلُوِّ همّتِ او
کمال خاکِ خرابات جوهری‌ست شریف
که هر کسی نشناسد قدر و قیمتِ او

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.