راز سخن

شمارهٔ ۸۹۲

ای دلاویزتر از رشته جان کا کل تو

ای دلاویزتر از رشته جان کا کل تو
برده سوی تو دلم موی کشان کاکل تو
سنبل غالیه سایست چو صبا شانه زده
شده بر خرمن گل مشک فشان کا کل تو
داده از کار فرو بستة من موی بموی
خبر آن طرة دلبند و نشان کاکل تو
همچو شمشاد که از باد به پیچ افتد و تاب
در تو پیچیده و افتاده چنان کاکل تو
گر بسازند گل از غالیه و آب حیات
هم نشابد که بشویند به آن کاکل تو
عود خوش بو بود و مشک ولیکن ز همه
بر سر آمد چو بر آمد ز میان کاکل تو
دل که دزدید سر زلف تو از دست کمال
برده و در زیر کله کرد نهان کاکل تو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.