راز سخن

شمارهٔ ۸۸۵

په جویست آن روان در فر شیرین

په جویست آن روان در فر شیرین
که پرسد دیر دیر از یار دیرین
جگر خون گشت مسکین آهوانرا
بخوان بر بولهب تبت نه یاسین
چه افتادست لیلی را به پرسید
که آدم بود بین الماء و الطین
رقیب ما بمرد الحمدلله
که نقش ما ندارد صورت چین
مرا وقتی در آن کو پا به گل رفت
میترا هفت بیت خویش چندین
چو زد بر آب نقشش دیده دانست
به زر کاری و جدولهای رنگین
کمال از سادگی با نقش و تذهیب
که گرید سنگ بر فرهاد مسکین

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.