شمارهٔ ۸۶۸
عاشقی چیست مقیم در جانان بودن
عاشقی چیست مقیم در جانان بودن
روی بر خاک در دوست به عزت سودن
ترک جان گفتن و از تیغ نچیدن روی
سر قلم کردن و این راه بسر پیمودن
در غمش بودن و بستن دهن از جوهر راز
در نو پیوستن و سر تو بکس نگشودن
باختن در خم چوگان سر زلف تو جان
و آنگهی گوی سعادت زمان بر بودن
زاهدم دعوت کوثر کند و عین خطاست
باوجود لب تو دست به آن آلودن
نیست پوشیده که از دیده چرائی پنهان
کانچنان روی به مردم نتوان بنمودن
سخن عشق بدان پایه رسانید کمال
که بر آن کس نتواند سخنی افزودن
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.