راز سخن

شمارهٔ ۸۰۹

هر شبی خاک درت از گریه پرخون می‌کنم

هر شبی خاک درت از گریه پرخون می‌کنم
چهره شمعی به آب دیده گلگون می‌کنم
در به رویم بستی و من بر امید فتح باب
در کنار بحر دیده دم به دم خون می‌کنم
آه گرمم خانه دل تا نسوزاند به دم
می‌زنم هر ساعتش از خانه بیرون می‌کنم
در نگیرد گفت‌و‌گوی حاسدان در من که من
همچو شمع از سرزنش سوز دل افزون می‌کنم
ای ملامتگر دلم در ناله صد جا شد گرو
با چنین دل ترک سودای بتان چون می‌کنم
من به صد منزل ز خوارزمم جدا و ز آب چشم
همچنان نظاره مردم به جیحون می‌کنم
چون به فکر ابرویت کج می‌شود طبع کمال
بازش از نظاره روی تو موزون می‌کنم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.