راز سخن

شمارهٔ ۷۵۹

غم دوست من مغتنم می‌شمارم

غم دوست من مغتنم می‌شمارم
نشاطی که بی‌اوست غم می‌شمارم
ستم‌ها که خاطر نداند شمارش
از آن غمزه عین کرم می‌شمارم
گدای تو را پادشه می‌شناسم
فقیر ترا محتشم می‌شمارم
تو شیرین‌تری گفتمش با دهانت
ایران به گفتا من او را عدم می‌شمارم
از روی ترمه را به میزان ادراک
اگر پر شود نیز کم می‌شمارم
قدم تا نیاورده در ره عشق
فرنجیه گرت بی‌قدم می‌شمارم
کمالت ز جان بنده شد خواجگی بین
که خود را چنین محترم می‌شمارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.